(حرفهایی از جنس درد برای دل خودم ودوستانی که دیگر نیستند )
 بخواب "اخرین خواب تو شیرین(قسمت اخر)

راننده ماشین از پدر کاوه معذرت خواست وگفت شما حق داری پدر بهتره ببریمش دکتر یه چک ازش بکنن.کاوه هرچی تلاش کرد به اونا بفهمونه که هیچیش نیست بیفایده بود.کاوه وپدر عقب نشستن وماشین راه افتاد.
پدرکاوه رو خوابوند روی زانواش صدای بچها که دنبال ماشین هلهله ای بپاکرده بودن رو هنوز میشنید.یه حس لذتبخش به کاوه دست داد کاوه مدتها بود با این حس غریبه شده بود اخرین باری که این حسو داشت برمیگشت به اونزمانی که مادرهم بودش اونوختاهنوز زندگیشون سرجاش بود اما اصلا نفهمیدکه چرا سال بعد مادر گوشه همون اتاق خونشون خودشو سوخت .  توافکار خودش غوطه میخورد که حس کردچشاش داره تار میشه اما نمیدونست چرا مثل اینکه پدرحق داشت واون یه چیزیش بود نفسش داشت تنگ میشد ودرست نمیتونست نفس بکشه حرکت دستی رو روی گلوش حس کرد احتمالا پدر داشت یقشو باز میکرد تا راحتتر نفس بکشه اما بدتر وبدتر میشدچشاش بدجوری داشت تیره وتار میشد به سختی تونست یه نگاه به چشای باباش بندازه چشای باباشم غرق اشک بود عجیب تر اینکه کاوه هرکاری میکرد نمیتونست حتی یه کلمه حرف بزنه وبش بگه که چشه . ولی هرچی که بود کاوه وقتی میدید باباکنارشه خیالش راحت بود مثل اینکه درد ونفس تنگی جاشو داشت میداد به یه حس اروم درست مثل اون دم دمای صبحایی که مادر میخواست بیدارش کنه و اون تنبلیش میومدحسی که نه خواب بود نه بیدار هر صدایی که اونموقع میشنید درست مث یه فیلم مث یه خواب براش مثل یه قطار از جلو چشاش رد میشد کم کم چشاش سنگین شد به بیمارستان که رسیدن
کاوه کاملا خوابش برده بوداونم یه خواب شیرین که اونموقعا بغل مادر تجربش کرده بود راننده از ماشین که پیاده شد چشش افتاد به کاوه بغلش کرد وبا وحشت اونو برد داخل اورژانس پدر داد وهوار راه انداخت ویه گوشه کنار تخت پلاس شد پرستارا اونو با عجله بردن توی یه اتاق دیگه.شب همونروزتوی همون اتاق یه تخت بود که روی تخت یه پسرکی خوابیده بود اونم یه خواب اروم وشیرین ملافه رو اگه از روی سر پسرک میکشیدی پایین چهره کبود واثار چنگایی که باعث خفگیش شده بود رو میدیدی .پلیس داشت پدر کاوه رو میبرد  پدری که به امید پول دیه و   بدهی......

کودکم بخواب اخرین خواب توشیرین.


برچسب‌ها: اعتیاد هرویین شیشه بچهای اعتیاد
|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 بخواب "اخرین خواب تو شیرین(قسمت سوم)
چند روزی میشد که یکی دو نفر میومدن پیش باباش .باباش اصلا یجور دیگه ای شده بود کاوه فهمیده بود یه ارتباطی بین این اخلاق بابا و اونا هست چون از وقتی اونا از پیشش میرفتن به زمین وزمان بدوبیراه میگفتو راه میرفت باخودش حرف میزد  همین دیروز بود با اینکه کاوه دم در بود ولی صدای سروصدای اونارو میشنید که یهو سینی چای واستکانا ولو شدن تو حیاط خونه هر چی بود صحبت بدهی بود و باز مثل همیشه صدای التماس بابا .اخخ که چقد کاوه پیش اینواون از این لحن التماس باباش دلش میگرفت . بچه های محل طرزحرف زدنو راه رفتن باباشو سوژه کرده بودن و هرروز هر کدوم جلوی کاوه به هر نوعی کم میاورد اینجوری تلافی میکرد و کاوه هم هیچکاری دیگه از دستش بر نمیومد.



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 "بخواب اخرین خواب تو شیرین(قسمت دوم)
اونروزم طبق معمول یکی دونفر از دوستای باباش اومده بودن اونجا.خونشون خلاصه شده بودتو یه چاردیواری که توی اون یه به اصطلاح اتاق که حالا دیوارا وسقفش از دود سیگار و هرویین و انواع موادای دیگه که اونچا مصرف میشدکاملا زرد شده بود درست همرنگ دندونای باباش در وپنجره های اتاق بامقداری شیشه شکسته وکارتن کاغذی پوشونده شده بود کاوه هم زده بود بیرون ومحو فوتبال بچها شده بود قبلنا که کوچیکتربود وقتی هوا بارونی بود اونم توی خونه مجبور بود بشینه و رقص دود و دم مرگ رو که بالای سربابا و اونایی که پیشش بودن رو نگاه میکرد یه گوشه دیوار بالای چنتا میخ که از اونا به عنوان چوب لباسی استفاده میشدیه قاب عکس زوار دررفته اویزون بود پسرک بارها دیده بود که باباش وقتی عکسو نگاه میکرد زیر لب یه چیزایی زمزمه میکرد حتی یکی دوبار یواشکی دیده بود که باباش باقاب عکس حرف زده و اشکاشو پاک کرده بود کاوه هرجوری این قاب عکسو نگاه کرده بود باورش نمیشد این عکس باباشه اخه توی اون عکس یه مرد خوش هیکل بایه موتور از اون موتورای سنگین رو نشون میداد که داشت لبخند میزد ولی الان یه مرد خمیده وتکیده بود که حتی درست نمیتونست اون دوچرخه قراضه گوشه حیاط رو سوار شه...

|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
  "بخواب اخرین خواب تو شیرین(قسمت اول)
بچه ها توی کوچه قشقرقی بپا کرده بودن هرکدوم توی دنیای خودشون شادو خندون دنبال توپ پلاستیکی میدویدن کاوه آروم یه گوشه نشسته و محو تماشای بازی بچها بود بندرت میشد اونو بین بچها مشغول بازی دید همیشه باید چشمش به در خونشون میبود که ببینه کدوم یکی از دوستای باباش میخواد بیاد بره خونشون یا اینکه باباش بهش سفارش کنه از بقالی سرکوچشون سیگار .دستمال جیبی یاخرت پرتای دیگه بیاره کافی بود یبار بیادو کاوه اونجا نباشه "پسرک بااون چشمای آبیو موهای ژولیده ولختش که تازیر پیشونیش و لباسای پاره پورش انگار یه وصله ناجور بین بچها بود سر همین باباش هرروز مسخره بچها میشد اونم هر چی که بود سرباباش درمیومدو اخر سرباکتکی که از اونا میخورد میرفت خونه اونجام که جرات نداشت به اون بگه یبار که گفته بود بعد از کتک بچها باباشم کلی کتکش زده بود که چرا اونم کتکشون نمیزنه...

|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 سلامی دوباره
سلام به همه دوستان خوبم تو این مدت که نبودم که خیلیم طول کشید واقعا شرمنده کردید منو.همین پیامای قشنگتون چه بصورت خصوصی وچه عمومی بود که منو وادار میکرد یادم باشه که اینجا بازم کار دارم و دلگرم میشدم راستش تو فکر یه پست جدیدیم که ذهنمو خیلی مشغول کرده تلخه وبازم تلخ البته دوستان خودتون میدونید باید یه جور بنویسم که ف ی ل ت ر نشم زمانشو دقیق نمیدونم ولی قول میدم اولین فرصت اینکارو بکنم دوستان خوبم راستش من تا حالا نشده مطلبو از قبل اماده کنم بعد بیارم اینجا همینطور میشینم و هرچی که به ذهنم در مورد اون اتفاق میادو مینویسم رو همین حساب میبینید که همچین از نظر نگارش خوب در نمیاد خوب چه کنم نویسنده نیستم که هرچی هست همینه .ببخشید اگه چیزایی که مینویسم تلخه ولی هرچی هست واقعیته تازه خیلی از چیزاشو نمیتونم بنویسم به همون دلیل ف یل ت ر پس تا بعد...

|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 تعمیرات مخ خودم
سلام دوستان مدت زیادیه نیومدم شرمنده خودم وهمه شمام ولی یه مقدار حالم خوب نیس پیش متخصص هم رفتم الان در دست تعمیرم از طرفی روزانه بدون اغراق 20 ساعت باید کار کنم میدونم زیاده خیلی هم زیاده ولی مجبورم باور کنید مجبورم انشااله میام دوباره
|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 کوهنورد

نميگم همه ما نه... خودمو ميگم اين قصه رو واسه خودم ميگم اينو چندين سال پيش شنيده بودم خوشم اومده  بود گفتم ضرري نداره و اين شد که اوردمش اينجا شايد بدرد غیر از خودم کسی دیگه هم  بخوره.

کوهنورد

بد وضعييتي بود نميدونس چرا حرف مردم ده رو که اينقدر بهش گفته بودن هوا اين موقع سال واسه کوهنوردي خوب نيس رو گوش نکرده بود .آخه به کار خودش خيلي وارد بود وپيش خودش فکر ميکرد اگه حالا که تا اينجا 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 پیر و خدا
سلام دوستان واسه تنوع هم که شده حداقل واسه اون دسته از دوستان که گله دارنو میگن چرا اینهمه غم مینویسی این پست روگذاشتم البته اینو واسه یه دوست به عنوان یه کامنت فرستادم فکر کردم اینجا هم بد نیست بذارمش البته از نوع نگارش خودمم قبلش ندارم چون حالم زیاد خوش نبود
توی یه روستا پیری زندگی میکرد که سالها به عبادت خدا مشغول بود وشبوروز عبادت میکرد توی اون روستا آدمای زیادی بودن که اکثرا بدکار بودنو خلافکار یروز بارون شدیدی شروع شد بارون اونقدر شدید بود وطول کشید کم کم سیل داشت راه میوفتاد وپیر داشت عبادت میکرد ودعا میکرد که سیل راه نیفته وهمه چیز درست بشه به بقیه هم میگفتدعا کنن ولی مردم داشتن از اونجا در میرفتن کم کم آب بالا اومدومردم اومدن در خونش وبهش گفتن دعا فایده نداره بیا از اینجا بریم ولی پیر مدام دعا میکرد ومطمئن بود که همه چی درست میشه و اوناهیچی نمیفهمن وخدا خیلی بزرگه فکر میکرد اونا خدارو نمیشناسن وچیزی حالیشون نیس.بیشتر مردم به نوک کوه پناه بردن.دیگه آب همه جارو گرفت وبالا اومد چند نفر اومدن سراغ پیر هرچقد اصرار کردن که بیا بریم و پیرهمچنان دعا میکرد.آب تا گردن پیر بالا اومده بود چند نفر با قایق اومدن سراغش یه طناب انداختن که اونو بگیره وبیاد تو قایق وپیر مطمئن بود که خدا تنهاش نمیزاره ودعا میکرد .

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گمنام در  |
 
 
 
بالا