سلام

نمیدونم به این بلاگفا باید چی بگم کلی از نوشته ها ومطالبی که اینجا نوشته بودم از بین رفت .به همین راحتی

+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 16 |
سلام به همه دوستان خوبم تو این مدت که نبودم که خیلیم طول کشید واقعا شرمنده کردید منو.همین پیامای قشنگتون چه بصورت خصوصی وچه عمومی بود که منو وادار میکرد یادم باشه که اینجا بازم کار دارم و دلگرم میشدم راستش تو فکر یه پست جدیدیم که ذهنمو خیلی مشغول کرده تلخه وبازم تلخ البته دوستان خودتون میدونید باید یه جور بنویسم که ف ی ل ت ر نشم زمانشو دقیق نمیدونم ولی قول میدم اولین فرصت اینکارو بکنم دوستان خوبم راستش من تا حالا نشده مطلبو از قبل اماده کنم بعد بیارم اینجا همینطور میشینم و هرچی که به ذهنم در مورد اون اتفاق میادو مینویسم رو همین حساب میبینید که همچین از نظر نگارش خوب در نمیاد خوب چه کنم نویسنده نیستم که هرچی هست همینه .ببخشید اگه چیزایی که مینویسم تلخه ولی هرچی هست واقعیته تازه خیلی از چیزاشو نمیتونم بنویسم به همون دلیل ف یل ت ر پس تا بعد...

+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 22 |
سلام دوستان مدت زیادیه نیومدم شرمنده خودم وهمه شمام ولی یه مقدار حالم خوب نیس پیش متخصص هم رفتم الان در دست تعمیرم از طرفی روزانه بدون اغراق 20 ساعت باید کار کنم میدونم زیاده خیلی هم زیاده ولی مجبورم باور کنید مجبورم انشااله میام دوباره
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 23 |

نميگم همه ما نه... خودمو ميگم اين قصه رو واسه خودم ميگم اينو چندين سال پيش شنيده بودم خوشم اومده  بود گفتم ضرري نداره و اين شد که اوردمش اينجا شايد بدرد غیر از خودم کسی دیگه هم  بخوره.

کوهنورد

بد وضعييتي بود نميدونس چرا حرف مردم ده رو که اينقدر بهش گفته بودن هوا اين موقع سال واسه کوهنوردي خوب نيس رو گوش نکرده بود .آخه به کار خودش خيلي وارد بود وپيش خودش فکر ميکرد اگه حالا که تا اينجا 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 23 |
سلام دوستان واسه تنوع هم که شده حداقل واسه اون دسته از دوستان که گله دارنو میگن چرا اینهمه غم مینویسی این پست روگذاشتم البته اینو واسه یه دوست به عنوان یه کامنت فرستادم فکر کردم اینجا هم بد نیست بذارمش البته از نوع نگارش خودمم قبلش ندارم چون حالم زیاد خوش نبود
توی یه روستا پیری زندگی میکرد که سالها به عبادت خدا مشغول بود وشبوروز عبادت میکرد توی اون روستا آدمای زیادی بودن که اکثرا بدکار بودنو خلافکار یروز بارون شدیدی شروع شد بارون اونقدر شدید بود وطول کشید کم کم سیل داشت راه میوفتاد وپیر داشت عبادت میکرد ودعا میکرد که سیل راه نیفته وهمه چیز درست بشه به بقیه هم میگفتدعا کنن ولی مردم داشتن از اونجا در میرفتن کم کم آب بالا اومدومردم اومدن در خونش وبهش گفتن دعا فایده نداره بیا از اینجا بریم ولی پیر مدام دعا میکرد ومطمئن بود که همه چی درست میشه و اوناهیچی نمیفهمن وخدا خیلی بزرگه فکر میکرد اونا خدارو نمیشناسن وچیزی حالیشون نیس.بیشتر مردم به نوک کوه پناه بردن.دیگه آب همه جارو گرفت وبالا اومد چند نفر اومدن سراغ پیر هرچقد اصرار کردن که بیا بریم و پیرهمچنان دعا میکرد.آب تا گردن پیر بالا اومده بود چند نفر با قایق اومدن سراغش یه طناب انداختن که اونو بگیره وبیاد تو قایق وپیر مطمئن بود که خدا تنهاش نمیزاره ودعا میکرد .

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 3 |
پویان خودش مي دونست کارش اکثر اوقات پيشم گير بود چون هميشه از نظر مالي مشکل داشت فقط يه کلمه تونستم بهش بگم که پويان بخدا گناه داره و اونم درجواب فقط منو نامرد ميدونست وزير نم نم بارون راه افتادو رفت کمي اونطرفتر صداي زوزه چند سگ ولگرد فضاي شبو پر کرد سارا ترسيده  واز جاش بلند شده بودبرگشتم تو هنوز سرپا بود از چهرش ميتونستم بخونم که گيج بود ومنگ نميدونست جريان چيه بهش گفتم بشين خودمم نشستم يه عروسک دختربچه کوچولو رو کيفش کنارش بود که مدام دستش ميگرفت نگاش ميکرد و ميذاشتش سر جاش شاید یاد بچگیش میفتاد .گفت ببين من بايد برم گفتم باشه برو ولي نرفت بهش گفتم خوب اگه از سگا ميترسي ميام همرات .نه الان جايي ندارم و بغضش ترکيد من نمیدونم چطور خوابم گرفته بود خيالش راحت شده بود که قصد بدي ندارم اونشب هرجوري بود تموم شد وفقط اينارو فهميدم که باباومادر سارا معتاد بود ن اونا ديگه تو خونشون چيزي واسه فروش نداشتن مادر سارا جلوي چشم شوهرش وبا اجازه خود او خود فروشي ميکرد   ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 7 |
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم متوجه اشکایی که از چشماش حین مصرف سرازیر بود شدم نمیدونم چی شد که ازش پرسیدم اسمت چیه و فقط سکوت جوابم بود .خدا میدونه به چی فکر میکرد .شاید یاد عروسکای دوران بچگیش افتاده بود شاید به اون روزایی فکر میکرد که بابا اونو میذاشتش روگردن دستاشو میگرفتو تند میدویید اونم از ته دل میخندیدباد میزد زیر موهاش ودنیا فقط مال اون بود شایدم به اون لباس عروس خوشگلی فکر میکرد که مامان وقتی اونو واسش میپوشید میرفت توی یه دنیای دیگه دنیایی که قصر شاهزاده بود سیندرلا بود سفید برفی بود شنل قرمزی بود و حالا توی یه نیمه شب سرد زیر بارون کنار دو غریبه داشت مواد استفاده میکرد..یه حس تلخ اما گنگ وغریب... پویان با اشاره ازم خواست که بریم بیرون وخودش رفت از جام که پا شدم نگاهی که پراز نگرانی بود بهم کرد رفتم بیرون حدس میزدم پویان چی میخواد قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم پویان حرفشم نزن .و اون زیر بار نمیرفت که نمیرفت میگفت تو دیونه ای تو نامردی اصلا تو اونو فقط واسه خودت میخوای وخودشم میدونست که من این نظرو داشتم یا نه کم کم صدای پویان بلند شده بود طوری که نگران شدم که ممکنه کسی صدامونو بفهمه اونوخت اگه اتفاقی میفتادو گیر میفتادیم معتاد که بودیم جنس هم داشتیم رو همه اینا وجود این دختر بود که این یکی از همه دردسرش بیشتر شد.پویان میدونست که کارش اکثر اوقات پیشم گیر بود...

+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 8 |
من نمیدونم منظور این دوستمون که تو قسمت نظرات گفته من میخوام چهره ایران یا شهرمو سیاه نشون بدم  وبه دوستان عزیزم هم توهین میکنه وبعد خودشو فرزند ایران معرفی میکنه  چیه اما جهت اطلاع این دوست که ازشم ممنونم که به وبلاگم سر زده وخونده نظرشم داده بگم که بارها توهمین وبلاگم توضیح دادم این مطالبی که اینجا میارم ذره ذره وجود خودمه که تجربه کردم خون دل خوردم درد کشیدم اشک ریختم تخیل هم نیست چراباید بخوام به جایی رو سیاه یا نارنجی یا هررنگ دیگه ای نشون بدم با تمام وجود وافتخار مینویسم عین حقیقتی که بوده و هست حالا شما اونو به هر رنگی دوست دارید ببینید اصلا چه دلیلی میتونه داشته باشه که من بخوام ایران خودمو که مال منه و مال همین دوستای عزیزمه که شما اونارو فاسد وشهوتران خطاب کردید سیاه نشون بدم خیر دوست من همچین نییتی ندارم شما هم بهتره یا طرز فکرتونو عوض کنید وبه دیگران توهین نکنید ویا هرجور دیگه ای که میخواید عمل کنید آره من اهل اندیمشکم همینجا هم بدنیا اومدم خودمو قایم نکردم و نمیکنم اگر هم دوست داشتید شماره تلفنمو میزارم براتون .

+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 2 |
شايد يکم از از سارا دور شدم منو ببخشيد ولي دست خودم نيست بي اختيار وقتي ياد اون دوستان ميفتم که چطور اينقدر ساده رفتند وهيچکس براشون اشکي که نريخت هيچ حتي از مردن بعضياشون خوشحاليم کردن. دلم بدرد مياد..سارا همينطور مات مارو نگاه ميکرد تا حالا نديده بودمش نگاهش پر از التماس بودميدونستم خماره واحتياج به مصرف داره ومطمئن بودم جنسي نداره که بخواد مصرف کنه وگرنه هيچ دليل ديگه اي نميتونست يه دخترو اينوخت شب تو اين سوز سرما تنها بکشونه توي يه مخروبه اونم کنار دوتا غريبه که نميشناسه ونميدونه قراره چي پيش بياد نم نم بارون کاملا خيسش کرده بودجامون تنگ بود بزور جاباز کردم وتعارفش کردم انگار منتظرهمين کلمه تعارف بود چون بلافاصله اومد نشست بارون مارو خيس نميکرد تو اون خرابه ما يه به اصطلاح آشيونه کوچيک درست کرده بوديم پويان همينطورساکت مونده بود حرفي نميزدوفقط نگاه ميکرد .به دختره جنس دادم اونم مشغول شد صورتشو اززير نور شمع ميتونستم ببينم گاهگاهي زير چشمي نگاهي بش مينداختم متوجه اشکهايي شدم که حين مصرف از گونه هاش سرازیر میشد...
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 1 |
سارا
اولین باری که سارا رو دیدم نیمه شب یکی از شبهای سرد زمستان بود.توی یه مخروبه که نشان میداد زمانی یه پارک بوده وحالا جز مقداری درخت خشک وپس مانده های مصالحی که خدا میدونه چه خونه های خوشگلی ازشون ساخته شده وزباله هایی که گاه گاه بدور از چشم شهرداری یهو اونجا ریخته میشدن چیزدیگه ای اونجا وجود نداشت نیمه شب بود منو یکی از دوستام (پویان)طبق معمول به اونجا پناه برده بودیم و مشغول مصرف مواد بودیم گرم کار خودمون بودیم که یهو دیدم بالای سرمونه وداشت نگامون میکرد.راستش انتظاردیدن اون دخترو اینموقع تو این وضعییت اصلا نداشتم  اینو بگم که دخترای زیادی هستن که روزانه جاهای مختلف شهر میشه اونارو دید که دربه در دنبال یه ذره مواد هستن  البته اگرکسی واقعا بخواد اونارو ببینه چون امروزه انگار چشمهایی که باید اونا رو ببینه وبه فکرشون باشه یه جاهای دیگه ای سیر میکنه ودغدغشون انگار بچه ها هستن اما نه بچه های اینجا نمیدونم شایدم حق دارنو من آدم پرتوقعییم وحق امثال من مردنه مث خیلی از ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهرداد در و ساعت 9 |


Powered By
BLOGFA.COM


1679926